![]() |
![]() |
|
| و این است داستان زندگی ما... |
|
بی قراریم را به حساب که بنویسم؟...به حساب خدایی که مرا افرید؟...به حساب کسی که مرا پروراند و یا به حساب خویش؟...
بی قرارم چون نمی دانم چرا هستم...بی قرارم چون نمی دانم حالا که هستم باید چگونه باشم...بی قرارم چون نمی دانم ازمون چیست کدام عبرت هست و کدام عقوبت...بی قرارم چون عاشقم و معشوقی ندارم...بی قرارم چون نمی دانم از کجا امده ام و به کجا خواهم رفت..بی قرارم از بی قراری ام..از بی حساب بودنم...از بی کتاب بودنم...از شبهایی که به روز میرسانم و روزهایی که به شب ولی دلیلش را نمی دانم...بی قرارم از شنیدن داستان های قماربازان عشق و بلد نبودن بازی...بی قرارم چون... رمز این بی قراری چیست؟...ایا ان را درمیابم . یا بی قرار اخرین نفسهایم را خواهم کشید و بال خواهم گشود؟... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم فروردین 1391ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
به راستی..
این چه رسمیه؟ چرا دنیا هیچوقت به کام ادم نیست؟ چرا وقتی فکر میکنی همه چی خوبه با کسانی هستی که دوستشون داری و در کنارشون احساس راحتی میکنی دنیا اونارو ازمون میگیره؟ چرا خدا حرفمون گوش نمیده؟ مگه دل شکسته جای خدا نیست؟پس چرا اینطوری میشه؟ خدا جونم.قربونت برم.بدادم برس... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
حالم خوب نیست...
نمیدونم چمه... باور کن... نمیدونم از این دنیا چی میخوام... چرا هر روزم مثل روز قبل... چرا... این بغض نشکستم داره گلوم پاره میکنه... از کجا میاد این بغض؟ از تنهاییم؟از بی کسیم؟از عاشقیم؟ نمیدونم چرا اینطوریم... انگیزه ای ندارم... معشوق رخ پنهان کرده و اجازه دیدار نمی دهد... چه بدی به وی کردم؟ چرا این عشق ناکام است؟چرا به وی نمی رسم؟تا کجا باید سفر کنم؟ تا کجا باید بدوم تا به او رسم؟ سرو روانم ارام جانم بی تو نمانم دردت به جانم... چرا این عشقو باور نداری؟ جان میخواهی فدایت کنم...ابرو میخواهی به پایت بریزم...اما منو باور کن... چرا به دلیل عشقم بازخواستم میکنی؟ چه گناهی کردم من؟جز این که عاشق تو شدم... به چه مذهب است این به چه ایین است این که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی... جانم فدای گیسووانت....جانم فدای خال لبت... خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال اب روشن که به تشنگان نمایی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی... ای دوست مرا دریاب... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
انگونه عاشقم که حرمت مجنون را حس می کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم دی 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود ما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟!سخن هر دو را شنیدم یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد "پائولو کوئیلو" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
تنهایم.عاشقم من بر فن دیوانگی.ولی عاشقی که معشوق را گم کرده!
شوریده ام و شیدائم ولی نمی دانم که این عشق در گرو زلف کدامین معشوق است. (خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما) از همه ملولم و خسته.از به اصطلاح رفیقان گرمابه و گلستان.می نگویم که خیری به انان رساندم ولی انتظار حداقل ها رو داشتم.چرا؟بار الها چرا؟چرا کسی معنای رفاقت را نمی فهمد؟ چرا تا به کسی ابراز علاقه می کنی با شماتت روبرو میشی؟چرا؟چرا باید خموش بود و از عشق خود دم نزد؟(اب حیات او ببین هیچ مترس از اجل در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا) حال این به کنار چه کنم از دست مدعیان عشق؟انان را کجای دلم جای دهم؟ (ناصح خموش کن چند چند).ولی همه ی این دردها به کنار به نتیجه ای در خور تفکر رسیدم و بر ان پایبند خواهم بود:در این عالم نه از خوشی شاد شو و نه از دردی ناراحت شو.زیرا این دو نیز بگذرد. اشعار از حضرت مولانا (ع) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
چه روز ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی خلیل اتشین سخن تبر به دوش بت شکن خدایمان دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که دل شکسته و خسته ایم نه ولی برای عده ای چه خوب شد که نیامدی... تمام روزهای هفته را در انتظار جمعه ام دوباره صبح ظهر شب شد نیامدی ...اما نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست هزار ترانه به لبها یکی برای تو نیست نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی هزار ایینه نقش و یکی ز خال تو نیست نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا هزار نامه ی کوفی یکی برای تو نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
در گوشه ی اتاق نم گرفته ام نشسته بودم و به غربت خویش فکر می کردم
با خویشتن می اندیشیدم کا چرا؟این همه تنهایی تا به کی؟ می گفتم بار الها چرا نیست همدردی موافق...چرا تنهایم...چرا کسی نیست که مرا بفهمد.و چراهای دیگر... در اندیشه ی خود کشی بودم...چون دلیلی برای زندگی نمی دیدم.با خود می گفتم که من در این دنیا کسی را ندارم...پس چرا زندگی کنم؟ ناگهان صدایی امد.برگشتم و دیدم جعبه ی سازم به زمین افتاد. ناگهان گفتم چه دلیل زیبایی برای زیستن.ولی ناگهان اندیشه ای بر ذهنم امد:اگر این نباشد چه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
محاكمه عشق...
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
من در این روز
رها شدم از این اشیانه ی تاریک تا بروم تا با واقعیات روبرو شوم روزی که... دل های مردم چون هوای شهرشان پر از دود و غبار است من چیزی دیدم... من پیرمردی را دیدم که تسبیح به دست می گفت... سی دی پاسور من عاقل مرد فروشنده ای را دیدم که از تعریف داستان های مستهجن خویش برای دوستان احساس غرور می کرد من مردک معتادی را دیدم که اسوده خاطر با یک سیم و ادامس سرمایه های ملی را می ربود من مردمانی را دیدم که به هر قیمتی راضی اند به زندگی من ... وای بر منیت که درد بشر است من که هستم؟دشنام پست افرینش؟ سنگ تیپا خورده؟ نه نه نه من لولی وشی مغمومم من شیطان هستم وای بر من... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
خدایا کفر نمیگویم،
![]() پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
اي جماعت چطوره حالات تون
قربون اون فهم و کمالات تون گردنتون پيش کسي خم نشه از سر بنده سايه تون کم نشه راز و نياز و بندگي تون، درست حساب کتاب زندگي تون درست باز يه هوا دلم گرفته امروز جون شما دلم گرفته امروز راست و حسيني ش نمي دونم چرا بيني و بيني ش، نمي دونم چرا فرقي نداره ديگه شهر و روستا حال نمي دن مثل قديما دوستا شاپرکا به نيش مجهز شدن غريب گزا هم آشنا گز شدن شعرم اگه سست و شکسته بسته است سرزنشم نکن، دلم شکسته است آدم دل شکسته بهش حرج نيست شعر شکسته بسته بهش حرج نيست تا که ميفته دندوناي شيري روي سرت مي شينه برف پيري کميسيون مرگ مي شه تشکيل درو مي شن بزرگتراي فاميل يه دفعه هم کلاسيا پير مي شن هم بازيا پير و زمين گير مي شن رمق نمونده تا بريم صبح زود پياده تا امامزاده داوود گذشت دوره اي که «ما» يکي بود خدا و عشق آدما يکي بود تو کوچه هاي غربي ِ صناعت عشق و گرفتن از شما، جماعت درسته ديگه توي شهر ما نيست دلي که مثل کاروان سرا نيست يه چيزي مي گم ايشالّا دلخور نشين قربون اون دلاي تک سرنشين شهر بدون مرد، شهر درده قربون شکل ماه هر چي مرده مرداي ده، مرداي کاه و گندم مرداي ده مرداي خوان هشتم مرداي پشت کوه، مثل خورشيد تو دلشون هزار جام جمشيد کيسه چپق ها به پر شال شون لشکر بچه ها به دنبال شون بيل و کلنگ*شون هميشه براق قليون شون به راه، دماغ شون چاق صبح سحر پا مي شن از رختخواب يکسره رو پان تا غروب آفتاب چارتاي رُستَمن به قدّ و قامت هيکل*شون توب، تن*شون سلامت نبوده غير گرده ي گلاشون غبار اگر نشسته رو کلاشون کلام شون دعا، دعاشون روا سلام و نون و عشق شون بي ريا مرداي نازدار اهل شهرن با خودشون هم اين قبيله قهرن مرداي اخم و طعنه ي بي دليل مرداي سرشکسته ي زن ذليل مرداي دکتراي حلّ جدول مرداي نق نقوي ِ لوس ِ تنبل لعنت و نفرين مي کنن به جاده اگر برن چار تا قدم پياده مرداي خواب تو ساعت اداري تازه دو ساعتم اضافه کاري توي رَگاشون مي کشه تنوره تري گليسريد و قند و اوره انگار آتيش گرفته ترمه هاشون هميشه تو همه سگرمه هاشون به زير دست، ترشي و عبوسي به منشي اداره چاپلوسي براي جَستن از مظان شک ها دايرةالمعارف کلک ها بچه به دنيا مي آرن با نذور اغلب*شون يه دونه اون هم به زور پيش هم از عاطفه دم مي زنن پشت سر اما واسه هم مي زنن اين جا فقط مهم مقام و پُسته مرداي شهري کارشون درسته مشدي حسن چاي و سماورت کو سيني با قالي و گلپرت کو؟ اي به فداي ريخت و شکل و تيپت بوي چپق نمي ده عِطر پيپت مشدي حسن قربون ميز و فايلت قربون زنگ گوشي موبايلت اون که دهاتي و نجيبه مشدي ميون شهريا غريبه مشدي قديم تَرا قاتله هم صفت داشت دزد سر گردنه معرفت داشت اون زمونا که نقل تربيت بود آدم کُشي يه جور معصيت بود معني نداره توي عصر «سي دي» بزرگ و کوچيکي و ريش سفيدي تقي به فکر رونق نقي نيست کسي به فکر نفع مابقي نيست مقاله ها پشت هم اندازيه جناج و باند و حزب و خط بازيه بس که به هر طرف ستادمون رفت صراط مستقيم يادمون رفت ارزش مون به طول و عرض ميزه چقدر ميز و صندلي عزيزه تموم فکر و ذکرمون همينه که هيشکي پشت ميزمون نشينه اونا که مرد و زن دعاگوشون بود ميز رياست سر زانوشون بود بيا بشين که ميز اگه وفا داشت وفا به صاحباي قبل ِ ما داشت قديم که نرخ ها به طالبش بود ارزش صندلي به صاحبش بود فقيه اگه بالاي منبر مي نشست جَوون سه چار پله پايين تر مي شِست معني شأن و رتبه يادشون بود حرمت مردم به سوادشون بود روي لبت خوبه تبسم باشه دفتر کارت دل مردم باشه مردا بدون ميز هم عزيزن رفوزه ها هميشه پشت ميزن خلاصه قصه اون قدر دِرامه که ايدز پيش دردمون زکامه فتنه و دعوا سر نونه مشدي دوره آخرالزمونه مشدي جسارتاً شعرم اگه غمين بود به قول خواجه «خاطرم حزين» بود دعا کنين که حال مون خوب بشه تا شعرمون يه ريزه مرغوب بشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
امام صادق (ع) فرمود: شیعه ما کسی است که صدایش از گوشش تجاوز نکند(فریاد نکشد).. اگر مومنی ببیند به او احترام کند و اگر جاهلی ببیند از او دوری کند.. پرسیدند پس تکلیف ما با شیعه نما ها چیست؟ فرمود: شیعه ما کسی است که مانند سگ عو عو نکند و مانند کلاغ طوع نکند و اگر هم از گرسنگی بمیرد از دشمن ما چیزی نخواهد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
به خدا کسیرو فراموش نکردم.ببخشید اگر قصوری هست.
شرایط به هم ریخته و من نمیتونم زیاد ارتباط داشته باشم. به خدا درست میشه. بگو انشاء الله |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم آبان 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش؟
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش؟ ان پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش هر که از یار تحمل نکند یار مگویش و ان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش چون دل از دست به در شد مثل کره توسن نتوان باز گرفتن به همه شهر عنانش به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش نرسد ناله ی سعدی به کسی در همه عالم که نه تصدیق کند که ز سر دردی ست فغانش |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم آبان 1389ساعت توسط لولی وش مغموم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از روزگار نمینالم...نالیدن من از خویشتن خویش است...
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 اردیبهشت 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 |
| پیوندها |
|
زبانه استاد شجریان هنر کده ی ساز و اواز چشماتو باز کن!!! |
|
RSS
|